روزنه
بعضی آدمها همیشه مهربان هستند. آدم از اینکه ببینه کمی تلخ شدند می ترسد. بعضی آدمها همیشه تلخ هستند ادم از اینکه ببیند کمی مهربان شده اند می ترسد... امسال سال 90 داره میره آروم آروم و بیصدا. دیشب چهارشنبه سوری بود چهارشنبهای متفاوت از چهارشنبه گذشته متفاوت از دو تا چهارشنبه گذشته متفاوت از اینکه من برای دانشگاه آماده نمیشدم چادر و مقنعه کرواتیم را اتو نکشیدم. پای کامپیوتر ننشستم ساعتها و اسلاید بسازم و مقاله بنویسم. داشتم به موج آتش در حال خاموش شدن نگاه می کردم تا بحال به زیبایی ترکیب دو رنگ سیاه و زرد دقت نکرده بودم و این شاید یکی از مواردی باشد که تابحال کشف نکرده بودم در زندگیتان! نقش نیشهای مارو پله را بازی نکنید شاید دیگر توان بالا آمدن از نردبان را نداشته باشد همانکس که به شما اعتماد کرده بود. نمی دانم چرا اینقدر احساس خستگی می کنم از همه چیز و همه کس تنهایی چه نعمت بزرگی است که انسان می تواند با خودش درددل کند. چقدر ما ساده ایم که فکر می کنیم گاهی زرنگی کرده ایم. زندگی ما تمام می شود ما همه خواهیم مرد همانطور که به دنیا آمدیم. ولی من باز هم می خواهم هزار سال زنده بمانم حتی اگر همین امروز بمیرم. وقتی اولین بار دیدمش تنها بود تنهای تنها هیچوقت حرف نمی زد در اثر یک سکته قوه ی تکلمش را از دست داده بود. در جمع هم تنها بود چرا هیچوقت سعی نکردم با او ارتباط برقرار کنم؟! وقتی آخرین بار دیدمش تنها بود تنهای تنها دستگاههای متعددی به او وصل بود تپش قلبش را نشان می داد و نبضش را. موقع خداحافظی مثل همیشه دستهایش را بالا برد و چشمهایش را بست همین! همیشه همین بود در همین حد سلام را جواب می داد پذیرایی می کرد و خداحافظی. جز یکی دو بار هیچوقت لبخندی از او ندیدم. حتی یکبار که مهمان من بود حرفهایش را نه درددلهایش را می خواست بفهماند و من نمی فهمیدم ولی می گفتم بله می دانم. و امروز نفسهای آخر را کشید بعد از 17 سال سکوت. حرفهای این 17 سال را هیچکس از او نشنید و هیچکس نفهمید که چقدر درد را تحمل می کند. به همین راحتی تمام شد یک زندگی تمام شد. امتحان فلسفه داشتم چقدر هم من این فلسفه را دوست دارم ولی نه یک شبه و بافشار . موقع خواندن و بعد از امتحان و همین حالا رنه را تصور میکنم چقدر هوس کردهام دوباره ظرافتهای جوجه تیغی را بخوانم. از صدای فیش فیش کردنش متوجه شدم گریه میکند برگشتم چشمهایش قرمز و متورم بود اولین واکنشم این بود که بازوهایم را دور گردنش بیندازم و بغلش کنم فکر کنم آرام شد چون با صدای گرفتهای گفت: این درس را میافتم! سوار تاکسی که میشوم راننده بی وقفه شروع به شکایت میکند. زمانهی غریبی است همه فقط پول میخواهند و پول همه به هم دروغ میگویند همه دو رو شدهاند. در همین لحظه موبایلش زنگ میخورد آرام میگوید پمپ بنزینم فکر کنم باکش سوراخ شده! اگر درست شود میایم خدمتتان!!!!!!!!! به مقصد میرسم و میخواهم پیاده شوم مبلغ کرایه را میپرسم درست سه برابر قیمت معمولی همیشه!!!!!!!!!! همیشه همینطور است ما فلسفه ای را که بر همه حاکم شده فقط در دیگران می بینم نه در وجود خودمان. چند سال پیش بود یادت هست یا نه؟ ولی همین ماه بود اینرا مطمئنم همه چیز از پرواز کبک اسیرت شروع شد. همه چیز از یک نگاه خشمگین از یک حسادت کودکانه از یک طمع زنانه از یک حقارت مردانه همه چیز از یک فطرت از یک غرور از یک تعصب همه چیز از یک اصل نشات گرفت اصل... تفکر دیگران را خواندن نظریههای دیگران را حفظ کردن عقاید دیگران را پسندیدن چشم بروی تمامی لذت های تفکر بستن اسیر شدن در یک حجم یک حجم انبوه دلم میخواست لذت بیوزنی را حس کنم ... کاش می شد انسانها با هم خوب باشند. کاش می شد... آقای ... درس ارائه می دهد یه هو میگه خانوم... با شما هستم! استاد من هر صحبتی کنم خانوم... می خندد ! استاد: حتما دوستتان دارد !!!!!!!!
. باید چیزهایی که یاد گرفتم، دوستهایی که پیدا کردم، قلبهایی که جذب کردم، و دلهایی که شکستم همه را ثبت می کردم همه را حک می کردم می خواستم به خودم امتیاز بدهم. شاید سال آینده من نباشم شاید سال آینده ای در کار نباشد شاید همه باشند و من نباشم شاید من باشم ولی فرصتی برای خوبی پیدا نکنم!
| Design By : Pars Skin |
