روزنه

وقتی اولین بار دیدمش تنها بود تنهای تنها هیچوقت حرف نمی زد در اثر یک سکته قوه ی تکلمش را از دست داده بود. در جمع هم تنها بود چرا هیچوقت سعی نکردم با او ارتباط برقرار کنم؟! وقتی آخرین بار دیدمش تنها بود تنهای تنها دستگاههای متعددی به او وصل بود تپش قلبش را نشان می داد و نبضش را. موقع خداحافظی مثل همیشه دستهایش را بالا برد و چشمهایش را بست همین! همیشه همین بود در همین حد سلام را جواب می داد پذیرایی می کرد و خداحافظی. جز یکی دو بار هیچوقت لبخندی از او ندیدم. حتی یکبار که مهمان من بود حرفهایش را نه درددلهایش را می خواست بفهماند و من نمی فهمیدم ولی می گفتم بله می دانم. و امروز نفسهای آخر را کشید بعد از 17 سال سکوت. حرفهای این 17 سال را هیچکس از او نشنید و هیچکس نفهمید که چقدر درد را تحمل می کند. به همین راحتی تمام شد یک زندگی تمام شد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط خودم نظرات ()

امتحان فلسفه داشتم چقدر هم من این فلسفه را دوست دارم ولی نه یک شبه و بافشار . موقع خواندن و بعد از امتحان و همین حالا رنه را تصور می‌کنم چقدر هوس کرده‌ام دوباره ظرافت‌های جوجه تیغی را بخوانم.

از صدای فیش فیش کردنش متوجه شدم گریه می‌کند برگشتم چشمهایش قرمز و متورم بود اولین واکنشم این بود که بازوهایم را دور گردنش بیندازم و بغلش کنم فکر کنم آرام شد چون با صدای گرفته‌ای گفت: این درس را می‌افتم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط خودم نظرات ()

سوار تاکسی که میشوم راننده بی وقفه شروع به شکایت میکند. زمانه‌ی غریبی است همه فقط پول می‌خواهند و پول همه به هم دروغ میگویند همه دو رو شده‌اند.

در همین لحظه موبایلش زنگ میخورد آرام می‌گوید پمپ بنزینم فکر کنم باکش سوراخ شده! اگر درست شود میایم خدمتتان!!!!!!!!! به مقصد میرسم و میخواهم پیاده شوم مبلغ کرایه را میپرسم درست سه برابر قیمت معمولی همیشه!!!!!!!!!!

همیشه همینطور است ما فلسفه ای را که بر همه حاکم شده فقط در دیگران می بینم نه در وجود خودمان.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط خودم نظرات ()

چند سال پیش بود یادت هست یا نه؟ ولی همین ماه بود اینرا مطمئنم همه چیز از پرواز کبک اسیرت شروع شد. همه چیز از یک نگاه خشمگین از یک حسادت کودکانه از یک طمع زنانه از یک حقارت مردانه همه چیز از یک فطرت از یک غرور از یک تعصب همه چیز از یک اصل نشات گرفت اصل...

تفکر دیگران را خواندن نظریه‌های دیگران را حفظ کردن عقاید دیگران را پسندیدن چشم بروی تمامی لذت های تفکر بستن اسیر شدن در یک حجم یک حجم انبوه دلم می‌خواست لذت بی‌وزنی را حس کنم ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط خودم نظرات ()

کاش می شد انسانها با هم خوب باشند. کاش می شد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط خودم نظرات ()

آقای ... درس ارائه می دهد یه هو میگه خانوم... با شما هستم! استاد من هر صحبتی کنم خانوم... می خندد !

استاد: حتما دوستتان دارد !!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط خودم نظرات ()

بعد از یک ماه و نیم مدرسه رفتن:

- خانوم شما دبیر چه درسی هستین؟

- حرفه و فن!

- خانوم امروز دینی داریم؟

- نه عزیزم الان حرفه و فن داری

- خانوم شما دبیر دینی نیستی؟

- نه گفتم که!

- خانوم ... دبیر دینی است؟

- بله

- ما  امروز دینی نداریم

- !!!!!!!!!!!

- خانوم... چرا امروز آمده؟

- یعنی از شما اجازه نگرفت

خیلی حق به جانب- نه خانوم

متفکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط خودم نظرات ()

از اینکه می توانم تاثیر گذار باشم خوشحالم.

سرکلاس دانش آموزان با هیجانی وصف ناپذیر برپا می گویند بغض عجیبی گلویم را میگیرد و سعی میکنم به صورت تک تکشان لبخند بزنم.

قفل در را می چرخانم و در را باز میکنم بچه ها به سرعت به طرف من می آیند و محکم بغلم می کنند شانه های هر دو را میگیرم و به خودم بیشتر و بیشتر نزدیکشان میکنم بغض عجیبی...

...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط خودم نظرات ()

همیشه چیزی یا زمانی هست که برای رسیدن به آن امیدوار باشیم. همیشه چیزی برای آویزان کردنمان وجود دارد. همیشه این جمله را سرکلاس به بچه‌ها می‌گویم: هوشمندی یعنی فهمیدن و یادگرفتن مطالب در طول مدت کوتاهتر ما همه چیز را یاد می‌گیریم ولی بسته به نوع‌ درکمان به زمان نیاز داریم. و به طوریقین تمام امکانات امروز ما زمانی برای عده‌ای آرزو بوده و حالا ما آرزوهایی داریم که زمانی مردمانی بر‌آن تکیه خواهند داد و شاید بنویسند روزگاری این امکانات برای عده‌ای آرزو بوده. تازه می‌فهمم مردمان هزار سال پیش چه خدمتی به بشریت کرده‌اند. 

شاید برای درک اجزا هستی نیاز داریم که جاودانه شویم آنوقت همه‌ی انسانها همه چیز را می‌آموزند بی شک اگر انسان و تفکراتش آنقدر ساده بود که ما می‌پنداریم حالا قرنها از کشف پیچیدگیهای انسان گذشته بود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط خودم نظرات ()

یعنی میشد که غیر از این هم باشم؟

میشد احساس دیگری از زمان و مکان داشته باشم. میشد همیشه دنبال علت هر رویداد نباشم. چیزهایی که من میتوانم بدانم حد و حصر دارد شاید آن چه این حدود را تعیین میکند عینک ذهن است. همیشه وقتی دخترک را به پارک می‌برم از خانه تا پارک را می‌دود چون احساس میکند باید بهترین استفاده را از وقتش ببرد  پس من چرا ایستاده‌ام ؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط خودم نظرات ()


Design By : Pars Skin